تبليغاتX
در بازی ما کسی برنده است که باخت

اگر یادتان بود و باران گرفت دعایی به حال بیابان کنید

بگو مرگ بر شاه...
سلام

بگو مرگ بر شاه...

از زمستان هنوز نگذشته ایم و فکر بهار است خاطرمان را تسلای دیرینه...

چه انسانهای خوشحالی هستیم از زندگی سخن می دوانیم از مرگ

تا فرسنگ ها دور تر میدویم و از دوام شادی ها خیال ها در سر می پرورانیم

کاش ای کاش اندکی نیز از زیر خروار ها برف بیرون می آمدیم و اطرافمان

را ریز نگاهی می انداختیم...

بگو مرگ بر شاه...

بنزین آزاد در سال آینده عرضه می شود

بگو مرگ بر شاه...

زمین در حوالی یالقوز آباد جنوبی متری خدا تومن و خورده ای...

بگو مرگ بر شاه...

اتومبیل ۴ در به اضافه ۴ حلقه لاستیک نسبتا نو کیلومتر بریجستون با دو عدد آینه بغل

و فرمان و پدال های مختلف اعم از ترمز کلاچ و گاز و وسایل اضافه مثل صندلی و بوق و

دسته راهنما و ... تحویل ۲۰ ساله به قیمت خون یک فروند انسان...

بگو مرگ بر شاه... 

|+| نوشته شده توسط بهنام در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 12:49 |
دیر زمانی است که سکوت کرده ای

عاشق طوفان پس از این آرامشم.

چیزی بنویس حرفی بزن .

این بار نپرس تو بگه چه خبر؟

                                       م..........ر

|+| نوشته شده توسط بهنام در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 19:55 |
چشمانت امید محبت بودند

و من جاذبه اش را وقتی سیب درخت دلم افتاد فهمیدم...

                                                                                     م.....ر ب......م

 

 

مهم نیست که کی باشیم کجا باشیم چرا باشیم

مهم اینه که با هم باشیم به یاد هم باشیم و برای هم باشیم

                                                                                     م.....ب

 

|+| نوشته شده توسط بهنام در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 10:17 |
|+| نوشته شده توسط بهنام در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 9:59 |
سلام  امروز ۱۶ بهمن ماه ۸۶ یکی دیگه از روزای اولین سال حضورم

توی معبد خیال یکی که واسم خیلی خیلی عزیزه

به قول معروف سالی که گذشت از بهارش پیداست از نظر خیلی ها

من قید همه چیزو واسه نداشتن زدم ولی خوب با داشتن هم میشه سر کرد مگه نه؟

آخی نفهمیدی چی شد؟ اشکال نداره همین که نمی فهمی خودش خیلیه...

بگذریم اومدم که بعد از چند وقت بگم زنده ام (..............).

|+| نوشته شده توسط بهنام در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 9:50 |
لای لالای لای لالای لالای لای                                   لای لالای لای لالای لالای

لای لالای لای لالای لالای لای                                   لای لالای لای لالای لالای

هم اتاقی هم اتاقی هم اتاقی برس به دادم         اونی که دل و دینم رو برده خیلی وقته نکرده یادم

هم اتاقی ببین چگونه سیل اشکم شده روونه       غم جانسوزم رو به جز تو به خدا هیشکی نمیدونه

اما ساقی اما ساقی برو طبیب دل بیمارم رو بیار         بهش بگو عاشقش غریبه مرده از رنج و انتظار

های لالای لای لالای لالای لای های لالای لای لالای لالای

 هم اتاقی هم اتاقی هم اتاقی برس به دادم         اونی که دل و دینم رو برده خیلی وقته نکرده یادم

لای لالای لای لالای لالای لای                                   لای لالای لای لالای لالای

لای لالای لای لالای لالای لای                                   لای لالای لای لالای لالای

اما ساقی اما ساقی برو طبیب دل بیمارم رو بیار         بهش بگو عاشقش غریبه مرده از رنج و انتظار

هم اتاقی ببین چگونه سیل اشکم شده روونه       غم جانسوزم رو به جز تو به خدا هیشکی نمیدونه

|+| نوشته شده توسط بهنام در سه شنبه هشتم آبان 1386 ساعت 17:42 |
از خدا بخواه..............

وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته با شه

وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشي

وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشی

 وقتي ديگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته باشن..

وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه ....

 وقتي چشم از دنيا ببندي وآرزوي مرگ كني...

 وقتياحساس مي كني ديگه هيچ كس تو رو درك نمي كنه

 وقتي احساس كني تنها ترين تنهاي دنيا هستي

و وقتي باد شمع نيمه سوخته اتاقتو خاموش كرد

 چشمهايت را ببند

 و با تمام وجود از خدا بخواه كه صدات كنه....

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بهنام در یکشنبه ششم آبان 1386 ساعت 20:18 |
ماه و من
ماه در آسمان می تابید دخترک سالها بود هر روز را به

 امید دیدن ماه شب می کرد ماه هم دورادور به یاد

دخترک بود ستاره ها چشمک می زدند اما دخترک ما

چشم از ماه بر نمی داشت هوای شبهای پاییزی سرد

 بود شاید ماه نمی دانست دخترک چه رنجی را تحمل

می کند سردی هوا دخترک را نمی آزرد دوری راه هم

برایش رنج آور نبود تنها این فکر اورا از خود بی خود می

کرد :<<اکنون که من به ماه می نگرم چشمهای دیگری

 هم به او نگاه می کنند! چرا ماه من هیچگاه نزدیک من

 نیست ؟اگر دست من بود ماه را می دزدیدم حیف نه بال

 پرواز دارم و نه ماه می کوشد تا به سوی من بیاید اگر

 کسی با نگاهش ماهم را بدزد چه ؟>> تا صبح

چشمانش به ماه بودو دلش پر هراس سالها این هراس

 زجر آور شیرین اورا همراهی می کرد <<یعنی ماه هنوز

 مال من است ؟>> این سوال بی جواب او بود و آهی

به سردی شبهای پاییزی چشمانش را خیس از

 مرواریدهای  درخشان بر خاسته از دل می کرد...

|+| نوشته شده توسط بهنام در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 11:32 |
دوست
 بزرگ بود و از اهالی امروز بود و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید،

و پلک هایش مسیر نبض عناصر را به ما نشان می داد،

و صدایش هوای صاف سخاوت را ورق زد و مهربانی را به سمت ما کوچاند،

و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود،

برای ما یک شب سجود سبز محبت را چنان سریع ادا کرد که به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم و مثل لحظه ی یک سطل آب تازه شدیم،

و رفت تا لب هیچ، و پشت حوصله ی نور ماه دراز کشید و هیچ فکر نکرد

که میان پریشانی تلفظ درها ، برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم ...

                               

|+| نوشته شده توسط بهنام در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 11:10 |
دلم تنگ است

همچون برگهای زرد پاییزی پر از درد است

صدای برگهای پاییزی به همراه تپش های قلبم میشود آغاز

و من تنها تر از تنها به مرگ برگ های سبز می گریم

ولی تک برگ زردی هم به مرگ من نمی گرید.

|+| نوشته شده توسط بهنام در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 10:32 |
تسلیت
بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست...

 هنرمند بزرگ قشقایی مرحوم گرگین پور

آن که صدایش گرم نایش گرم سکوتش ساکت و گیرا دمش چونان حدیث

آشنایش گرم مرحمی بر زخم دلهایمان بود و کوچ کرد یک کوچ به شکوه کوچ ایل

روحش شاد یادش گرامی باد...

بدین وسیله به تمامی ایل تسلیت میگویم...

 

|+| نوشته شده توسط بهنام در دوشنبه سی ام مهر 1386 ساعت 11:2 |
اصول طلب نباشید اصلاح گرا باشید اصلاح طلبی پیش کش. خطر ناکه حسن...
سلام به قول محشر پاییز گوارای وجود نازیننت نازنینم،

با روز های مانده به آغاز چه میکنی؟

به خودت نگیر به من گفته.

چند روز پیش توی هتل استقلال با برو بچز (دکتر حسینی،

آقای طباطبایی، دکتر با وفا و تنی چند از دوستان که هم جنبش

ما حساب میشن) نشستی داشتیم هر کسی به نحوی اسب

لسانش تو راهوار کلام می تازید ما نیز.

به قول ما آنتی اقتدار گرا ها (اصلاح طلبیم دیگه خیالیه؟ ) مملکت

قابل تقسیم شدن نیست یعنی یه صاحاب داره اونم مردم اند

همش به خودم میگم آخه من که می دونم تو می دونی اونم میدونه

پس چرا هیچ کدوم نمی دونیم؟ به قول شهاب اگه دونسته هامون

رو بشه سیاهه ای میشه به سیاهی روی خودشون. پس تو هم

قبول داری که رای رای ملت نیست خوب اینام راست میگن رای

رای جنتی است.

بر میگردیم به همون جریان ((ای قشنگ تر از پریا تنها تو کوچه نریا

اصلاح طلبا....)). نه بابا منظوری (من زوری) ندارم بخیل هم نیستم

بالا خره ما هم خورسندیم که دولت یه دست شده...

دکتر حسینی حرف قشنگی زد از اونجایی که خودش استاندار زاهدان

بوده نظرشو با قاطعیت گفت:

اینجا باید اصلاح بشه ولی اینجا خیلی بزرگه پس هر اصلاحی یه سلاح

می خواهد....

باقیش با شما...

جالبه نظری ندارید نه ؟؟!

 

 

|+| نوشته شده توسط بهنام در دوشنبه سی ام مهر 1386 ساعت 10:30 |
امسال پاییز یکسره سهم شما بهار...

                                هیوا(محمد رضا نامدار پور)

www.shorshor.blogfa.com

|+| نوشته شده توسط بهنام در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 ساعت 17:36 |
نقش محبت...

 

|+| نوشته شده توسط بهنام در شنبه سی و یکم شهریور 1386 ساعت 17:16 |
بي تو ...

منبع:مجله الكترونيك مينوس                      www.minos.blogfa.com

|+| نوشته شده توسط بهنام در شنبه سی و یکم شهریور 1386 ساعت 17:14 |
سلاااااااااااااااااااااااامممممممممممممممم...........
سلام

اوووووه..... یک ماه و نیم میشه آپ نکردم

کم کم داره ترم جدید شروع میشه و به دلیل فشار درسها

بیشتر سر میزنم و هر روز آپ می کنم .

سحرم کشید خنجر که چرا شبت نکشتست

                      تو بکش که تا نبیند به شبم سحر گذاری

|+| نوشته شده توسط بهنام در جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 21:5 |
حرف های بو دار.........
**********
سلام
چند وقت پیش مطلبی خیلی مهم توجه منو به خودش جلب کرد و اونم این بود که هیچوقت بر روی دوستان خودتون که از جنس مونث و یا خانوم هستن حساب نکنین !!
در واقع خانومها دوستان خوبی نیستن و واسه همین به همه، چه آقا و چه خانوم توصیه می کنم که دوستاتون رو منحصرا از بین آقایون انتخاب کنین !!
خب مسلمه که همه می پرسن چرا ؟!
با یک مثال ساده توضیح می دهم واستون :
آقا و خانومی که چند وقتی بود باهم ازدواج کرده بودن پس از مدتی اتفاقات جالبی واسشون رخ می ده
یه شب خانوم نمی ره خونه
فردا صبح در بازگشت به خونه آقا از خانومش سوال می کنه که دیشب کجا بودی ؟
خانوم هم جواب می ده که خونه ی یکی از دوستام بودم !!!
آقا بلافاصله بعد ازین جواب به 10 تا از بهترین دوستان خانومش تلفن می کنه و ازشون سوال می کنه که آیا خانومش دیشب پیش اونا بوده یا خیر ؟
همگی دوستان خانومه جواب می دن نه !!!!!
خب به همین راحتی می تونیم پی ببریم که خانوم ها دوستان خوبی نیستن و هیچ وقت نمی شه روشون حساب کرد
اما حالا چرا آقایون دوستان خوبی هستن و همیشه می تونین روشون حساب کنین
چند وقت بعد از این ماجرای آقا و خانومه !!!
آقا یه شب خونه نمی ره
و فردای اون شب در بازگشت به خونه این بار خانومه از آقا سوال می کنه که دیشب کجا بودی ؟
آقا بلافاصله جواب می ده که : خب، پیش یکی از دوستام بودم !!!
و خانوم بلافاصله به 10 تا از بهترین دوستای آقا زنگ می زنه و می گه که :
آیا آقا دیشب پیش اونا بوده یا خیر ؟
8 تا از دوستای آقا می گن که آره !!!!! آقا دیشب پیش ما بوده
و 2 تا هم می گن که هنوز هم پیش ماست !!!!!
به همین راحتی می تونین نتیجه بگیرین که دوستان مرد خیلی قابل اعتماد تر هستن و همیشه می شه روشون حساب کرد .
|+| نوشته شده توسط بهنام در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 ساعت 15:37 |
یامان یانان... ارسالی از یانان
نه فرهادام تیشه وورم داغلارا نه بلبلم پناه توتم باغلارا

ساده دیم من مجنونم دیوانا یاندرو بدر سنین عشقین قوی یانا

عاشقم عاشق ایلم .عاشقم عاشق وحدت ایلم .

عاشقم عاشق غیرتیز . یانرور دشمن سزین وحدتیز

این که می خوانید نامه وحدت و اتحاد ایلی است به شکوه تخت جمشید ،

به بلندای آواز کرم ،این نامه عاشقی است ،عاشق فرهنگ ایلش است .

با ما به دنیای ایل بیایید با ما به دنیای وحدت بیایید . این دعوتی برای وحدت

است .عاشق وحدت است .

تشنه وحدت است .

منتظر حضور شما هستیم

|+| نوشته شده توسط بهنام در چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 14:16 |
... نجمه زارع....
من، میز قهوه‌خانه و چایی که مدتی‌ست...
هی فکر می‌کنم به شمایی که مدتی‌ست...

«یک لنگه کفش» مانده به جا از من و تویی
در جستجوی «سیندرلایی» که مدتی‌ست...

با هر صدای قلب تو تکرار می‌شود
ها! گوش کن به این اُپرایی که مدتی است...

هر روز سرفه می‌کنم اندوه شعر را
آلوده است بی‌تو هوایی که مدتی‌ست...
...

دیگر کلافه می‌شوم و دست می‌کشم
از این ردیف و قافیه‌هایی که مدتی‌ست...

کاغذ مچاله می‌شود و داد می‌زنم:
آقا! چه شد سفارش چایی که مدتی‌ست...

|+| نوشته شده توسط بهنام در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت 17:57 |
.... نجمه زارع از نظر سلطان بیتاب...
نجمه زارع متولد 1361کازرون ازسال 78به طور جدی وارد ادبیات ایران شد و به اعتقاد من غزلهای او درادبیات ایران اگر به صورت دوره ای نگاه کنیم بی نظیر است
نمیدانم آیا کتابی از او منتشر شده یا نه
ولی زیرسایه اون شاعرنماهای پرطمطراق خوب محو شده
من 40تا از غزلهاشو توادبستان دیدم فوق العاده بود
اما افسوس
نجمه زارع دیگردر میان ما نیست
او پارسال به علت اشتباه پزشک معالجش درگذشت
شاید اگر بود تحولی شگرف در شعر امروزایران ایجاد میکرد
یادش گرامی و راهش ادامه باد
و تو ای نجمه بدان که پایدار خواهی شد

 

برو تو گوگل بنویس (ادبستان)این سایت تخسسی شعر امروز ایرانه و تغریبا همه شاعران به استلاه کله گنده امروذ ایران اونجا معرفی شده و چنتا اذ شعراشون لینک گردیده اگه نگاهی به آصارشون بندازی هیچکدوم به دلت نمیشینه
اما اون ته ته ته اسم یه شاعره هست به نام(نجمه زارع)که من الان شرح حالشو برات میگم.باور کن من با این همه ادعا حالم ازشعرای همه این شاعران که نه شعرسازان به هم میخوره اینایی که لغب استادوکه یدک میکشن خیلی حالی به حالی میشن..

|+| نوشته شده توسط بهنام در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت 17:55 |
شعری از سلطان بیتاب ...
"منقل اندوه"

هروقت میبینم تورابی خویش میشوم
مثل هوای صبح گرگ ومیش میشوم!

درصفحه شطرنج حسنت شاه عاشقان
حالا منم که بارخ تو کیش میشوم

بختم ببین که درقمارعشق وعاشقی
تا تاس بازی ام همیشه شیش میشوم!

تومثل گل درباغچه پرشهدمیشوی
من مثل زنبورعسل پر نیش میشوم

افتاده ام در منقل اندوه روزگار
خاکسترم فوتم نکن آتیش میشوم!

در شهر میبینم همه باهم شبیه هم
بیتاب من دارم شبیه خویش میشوم
|+| نوشته شده توسط بهنام در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت 17:53 |
باران، غروب، ماه، اتوبوسي كه ممكن است
بايد مرا دوباره ببوسي كه ممكن است...

اين لحظه... لحظه... لحظه... اگر آخرين... اگر...
ـ بس كن! نزن دوباره نفوسي كه ممكن است

من قول مي‌دهم كه بيايم به خواب تو
زيبا، در آن لباس عروسي كه ممكن است

دل نازكي و دل نگراني چه مي‌شود
من نيستم، تو شهر عبوسي كه ممكن است

ماشين گذشته از تو و هي دور مي‌شود
با سرعتي حدود صد و سي كه ممكن است

حالا تو در اتاق خودت گريه مي‌كني
من پشت شيشه‌ي اتوبوسي كه ممكن است...
|+| نوشته شده توسط بهنام در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت 17:51 |
....نجمه زارع....
قلم کنار تو افتاده لیقه خشک شده
حروف «ع ش ق» به خطّ‌ِ عتیقه خشک شده

دوباره زخم تو گُل کرده «دوّم» ماه است
زمان به‌روی «دو و دَه دقیقه» خشک شده

کنار پنجره‌ای، ماه می‌وزد... داری
به سمت کوچه نگاه عمیقِ خشک شده

از آن قرار برای تو این فقط مانده است:
گُلی که بر سر جیبِ جلیقه خشک شده

...هجومِ خاطره‌ها... چشم‌های تو بسته‌اند
و دست‌های تو روی شقیقه خشک شده

برای «عشق»، تو سرمشق تازه می‌خواهی
قلم کنار تو افتاده لیقه خشک شده

|+| نوشته شده توسط بهنام در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت 17:50 |
....نجمه زارع....
دوباره حرف دلم در گلوی لعنتی است
تمام ترسم از این آبروی لعنتی است

شبی می‌آیم و دل می‌زنم به دریاها
و این بزرگترین آرزوی لعنتی است

زمین چه می‌شود ... آه ای خدای جاودگر!
بگو چه در پی این کهنه‌گوی لعنتی است

زمان به صلح و صفا ختم می‌شود، هرچند
زمین پر از بشر تندخوی لعنتی است

چگونه سنگ شوم تا مرا ترک نزنند
که هرچه سنگ در این سمت‌وسوی لعنتی است ...

چگونه سنگ شوم وقتی عاشقم ... وقتی
همیشه در دل من های و هوی لعنتی است

به خود می‌آیم از آهنگ‌های تند نوار
که باز حاکی از «I love you» لعنتی است

بس است! شعر مرا ناتمام بگذارید
زمان، زمانه‌ی این آبروی لعنتی است

|+| نوشته شده توسط بهنام در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت 17:50 |
خبر آمد خبری در راه است...
آدرس خرید بیلیت میلیت سمینار ادبی سلطان بیتاب قشقایی

تهران کوچه ی اول در سبز

|+| نوشته شده توسط بهنام در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 ساعت 19:9 |
یه خبر...
سام علیکم

دست مست ما همچین به قلمش ملست نیست اگه به قولی شقرت نوشتیم

به سالاری و صفای خودتون چشارو درویش کنین خلاصه سر تونو درد نیارم

اگه لینک مینکای قبلیمونو دید زده باشین همچین یوخده روشن هستین که

شاه کیه وزیر کیه؟

این داش مشتی لوتی صفت روزگار زد و یه روز  جون داداش یه مشت کلوم

لمپهن کوچه بازاری چسبوند به هم و شاعر شد دکترا میگفتن مریض شده

جیگر حاجیتون واسش سوخت بنده خدا عاشق شده بود بد رقم اون دمدما

حالش همچین خیط نبود خیلی که صفا سیتی حال میکرد قربون صدقه حافظ میرفت

اما حالا طرف زده تو خط و خیط یار اصفهانی بعدش هم که بیخیخی صفای شهر شیراز

.....کفش سه خط بچه ی شهر ... تیزی به دست بچه ی شهر...مرامتو بچه ی شهر..

اوایل ملت بش میخندیدن به قول اینا که حرف زدن حالیشونه ما نیز...

اما طرف خرش همچین فضایی میرفت که چی...آها رسیدیم به جاهای حساس؟

از خود خرم واست بگم که این بچه ی شهر داشمونه تو خونه خیلی که تحویلش میگرفتم

بش می گفتم برامی... حالا عینهو بز در بدر دنبال کپی امضاش میگردم آخه بازارش بالا گرفته

ماهی دو سه بار میره خارجه و صفا سیتی سرندی پیتی....

ما هم که تو کف افغانستانش موندیم میگن آقا با طیاره میره و میاد کفم برید...

۴ سال پیش یه بار با کلی دودره بازی تیز بازی قاچاقی سوار چرخ وفلک شدیم

عین آمار هر چی تا سه روز قبلش کوفت کرده بود ریخت به هیکل ما...

اینا همه بماند اشکم در اومد جون داداش نه واس خاطر اینکه یاد استفراغ افتادم

دلم همچین یه نمه تنگ شده واسش الانم کلی تحویلمون میگیره شعراشو واسم

میرفسته گفته از مشتریای وبت بپرس با چه تیریپ شعرایی صفا میکنن تا واسشون بگم

شومام رو در نباستین هر تیریپی عشقتونه بگید میگم براتون بگه چشش کور

دندش نرم وظیفشه...

راستی قراره تابستون همین امسال تو تهرون خودمون بیاد اسب لسانو تو راهوار کلوم بتازونه

اگه عشقتون بود بیاین از نزدیک چش و چالتونو به جمالش منور کنین و از قشقایی بیشتر

بدونین میتونین برین به این آدرس بلیط میلیت بخرین به نظر من که می ارزه واس همینم 

سعی میکنم با دودره بازی خودمو بچپونم تو  بیلیتشم ۲۵۰۰۰ تومنه یه جورایی پول ۴ کیلو گوشت

بی استخون...البت از طریق همین وب هم پیش میفروشیم فرقش اینه که اینجا ۲۰۰۰۰ تومنه

انصافا خودم ۱۹۵۰۰ خریدم اگه حال کردین از ما بخرین عینه ۲۰۰۰۰ تومنو میریزین به حساب

صادرات ۰۳۰۴۹۲۸۱۴۷۰۰۳  به حساب بهنام احمدی فیشو میذارین لای کتاب فارسی دوم دبستانتون

۳ روز بعدش ما بیلیتو واستون میرفستیم البت آدرستونم تو نظر خواهی همین وب با شماره تیلیف قید کنین

مرامتونو... دم همتون گرم بای بای...

 

|+| نوشته شده توسط بهنام در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 ساعت 19:1 |
شعری دگر از سلطان بیتاب...
یار اصفهانی
باورکنم که بادلم بازی نکرده ای؟ باور نمیکنم که طنازی نکرده ای!

من هرکجابه یادتودمسازبوده ام یعنی تو هیچوقت دمسازی نکرده ای؟

گرچه هنوزمن توراراضی نکرده ام افسوس که توهم مراراضی نکرده ای

هربارخواستم کشم ناز تو بی وفا نازی ندیده ام که تو نازی نکرده ای

خودخواه بودی و نمیدیدی که عاشقم یکشب کلاه خویش راقاضی نکرده ای؟!

بیتاب یار اصفهانی را به تو چه کار آیا هوای یار شیرازی  نکرده ای؟!

|+| نوشته شده توسط بهنام در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 ساعت 18:6 |
سلطان می آید...
سلام این شعر از اشعار سلطان ادبیات ایران هستش

اگه دوست داری بشناسیش منتظر لینک های بعدی باش

 

 درکوچه باغ شهرتو من برگ پاییزم باهرنسیم برسرراه تو میریزم

تو درگریز از من و من ناگزیر از تو شاید تو ناگزیری و من از تو بگریزم

در بزم عاشقان شدم سازو تو دمسازم یکشب مرا شکستی وحالا غم انگیزم

امروز پشت درنشستم دست درحلقه یکروز دست آرم و برگردن آویزم

من کوه محکمم اگرتو سنگدل هستی من شیشه نیستم که باسنگی فروریزم

تاهست عشق تومراغم نیست ای بیتاب ای غم بیا که من برآنم باتو بستیزم

 

بهرام احمدی قراچه متخلص به بیتاب قشقایی در سال ۱۳۶۳ در روستای

مال احمد از توابع سمیرم دیده به جهان گشود وی تحصیلات ابتدایی تا پایان

دبیرستان را در شهرضا به پایان رسانید و تحصیلات تکمیلی را در سال ۱۳۸۲

در اصفهان در رشته ریاضی محض ادامه داد وی از سال ۱۳۷۸ شعر

می سرود و اشعار وی در بسیاری از محافل ادبی معتبر دانشگاهی جهان

بر زبان ها جاری گشت به دلیل تشابه زیادی که در غزل سرایی به حافظ

داشت در سال ۲۰۰۳ به لندن رفت و در آنجا در کنار بزرگانی من جمله دکتر

مصفا دکتر کزازی دکتر ادیب دکتر همافر و ژنرال ادبیات ایران پروفسور صفا

در جلسه تکریم حافظ شرکت کرد که به این شاعر جوان در آن سمینار

دیوان بلورین حافظ هدیه داده شد و آنجا بود که پروفسور صفا به وی لقب

سلطان داد.

سلطان طی استقبالی شکوهمند به ایران باز گشت و در همان سال مثنوی

نادر افشار را سرود که به عنوان زیباترین مدح نادر شاه در ۱۳۸ مجله ادبی

جهان در سال ۲۰۰۳ چاپ شد.

اشعار وی در ۵ زبان زنده دنیا در حال چاپ بوده و سال ۲۰۱۰ وارد بازار

 جهانی خواهد شد در حالی که چاپخانه اسمبلی لندن پیش بینی کرده

است تمام کتابهایی که به عنوان چاپ اول در سال ۲۰۱۰ وارد بازار

میشوند تا سال ۲۰۰۷ پیش فروش خواهند شد و ۸۳.۳٪ بازار سیاه در طی

این سه سال روی کتاب های سلطان بیتاب قشقایی متمرکز خواهند شد.

     سلطان بیتاب قشقایی طی جلسه ای که در ماه گذشته میلادی در 

آتن برگزار شد بعد از اینکه ایران و یونان را برادران تمدن زمین نامید ازعان 

کرد:

((در ایران بوده ام چون پدرانم بوده اند در ایران هستم چون خود یک

ایرانی ام و در ایران خواهم بود تا زمانی که نام ایرانی را یدک میکشم...))

و این جواب کوبنده ای بود به پیشنهاد آمریکا مبنی بر پذیرفتن تبعیت

آمریکایی سلطان بیتاب.

سلطان در سال ۲۰۰۶ دکترای افتخاری ادبیات پارسی و ادبیات پرشین را از

دانشگاه کمبریج انگلستان دریافت کرد....

 

اگر مایلید بیشتر درباره سلطان بدانید در مرداد ماه سال جاری میتوانید کتاب

((بهرام"بیتاب"قشقایی)) نوشته بهنام احمدی از کلیه فرهنگ سرا ها تهیه فرمایید....  

 

|+| نوشته شده توسط بهنام در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 ساعت 20:24 |
و اما مهرداد حیاتی .....
هم اینک ایل مقدسم قشقایی....

داغلار یول ورینگز چخم باشینگزا          قوربان اولام ترپاقینگزا داشینگزا

ترلان  اولام گلم قونام  دشینگزا           باخام گرام یار الکسه هایاننادر

تقدیم به مهرداد  عزیزم آنکه قلبم در کنارش ماند و رفت

به امید اینکه زندگی من با او تقاطعی دیگر داشته باشد.... اگه دوست داری درباره

قشقایی بدونی برواینجا   http://www.behzad182.blogfa.com

 اگه هم دوست داری مهرداد رو ببینی برو

اینجا                                        http://orod180.blogfa.com                            

|+| نوشته شده توسط بهنام در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 13:34 |
سلام بابایی
سلام اول از همه به بابا جونم

که سر زد به وبم بعدم به

بقیتون که اصلن دوصتتون ندارم

یادگاری

|+| نوشته شده توسط بهنام در شنبه پنجم خرداد 1386 ساعت 13:9 |