شنبه پنجم آبان 1386
ماه و من
ماه در آسمان می تابید دخترک سالها بود هر روز را به
امید دیدن ماه شب می کرد ماه هم دورادور به یاد
دخترک بود ستاره ها چشمک می زدند اما دخترک ما
چشم از ماه بر نمی داشت هوای شبهای پاییزی سرد
بود شاید ماه نمی دانست دخترک چه رنجی را تحمل
می کند سردی هوا دخترک را نمی آزرد دوری راه هم
برایش رنج آور نبود تنها این فکر اورا از خود بی خود می
کرد :<<اکنون که من به ماه می نگرم چشمهای دیگری
هم به او نگاه می کنند! چرا ماه من هیچگاه نزدیک من
نیست ؟اگر دست من بود ماه را می دزدیدم حیف نه بال
پرواز دارم و نه ماه می کوشد تا به سوی من بیاید اگر
کسی با نگاهش ماهم را بدزد چه ؟>> تا صبح
چشمانش به ماه بودو دلش پر هراس سالها این هراس
زجر آور شیرین اورا همراهی می کرد <<یعنی ماه هنوز
مال من است ؟>> این سوال بی جواب او بود و آهی
به سردی شبهای پاییزی چشمانش را خیس از
مرواریدهای درخشان بر خاسته از دل می کرد...

[+] نوشته شده توسط در 11:32 | | قالب بلاگفا

